آمار src='http://www.jonbeshnet.ir/sites/default/files/logo/hadi/imamhadi3.js'> آگاهی
سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
به خدا سوگند، آن که دنیا را دوست دارد و باجز ما دوستی می کند، خدا را دوست ندارد . هرکه حقّ ما رابشناسد و ما را دوست بدارد، در حقیقت، خداوند ـ تبارک وتعالی ـ را دوست داشته است . [.امام صادق علیه السلام]
آگاهی
 
 RSS |خانه |ارتباط با من| درباره من|پارسی بلاگ
»» ماشا الیلیکینا، بزرگترین مانکن و خواننده , رقاص مسلمان شد

ماشا الیلیکینا، بزرگترین مانکن و خواننده , رقاص...........«ماشا الیلیکینا» نام مشهوری در روسیه و مناطق روسی‌زبان است. او حدود 2 سال پیش به عنوان یک هنرپیشه جذاب و یک مدل زیبا مطرح بود و شهرت و محبوبیتش با اوج گرفتن «گروه رقص و موسیقی فابریک» در روسیه، به بالاترین حد رسید. ماشا الیلیکینا، ستاره سابق سینما، رقص و موسیقی، اینک حجاب اسلامی در بر دارد و به تدریس در مدارس مشغول است. وی می‌گوید از جلوه‌های کاذب سابق متنفر است و اکنون احساس خوشبختی می‌کند. آنچه در پی می‌آید مصاحبه سایت روسی Islam.ru با این هنرمند مسلمان شده است: • چطور شد که تمام موفقیت‌ها و درخشش‌های خود روی صحنه را زیر پا گذاشتی و به اسلام گرویدی؟ ماشا: من به لطف خداوند به سوی او گام برداشتم. این اراده خدا بود. • آیا راهی که برای مسلمان‌شدن طی کردی، مسیری طولانی بود؟ ماشا: من دو سال است که مسلمان شده‌ام. یک روز مطلع شدم که یکی از نزدیکترین دوستانم بر اثر یک حادثه در شهری دیگر به حالت کما رفته است. من نمی‌دانستم که چطور می‌توانم به او کمک کنم. آن روز برای اولین بار نماز خواندم و دست به دعا برداشتم و از خدای بزرگ کمک خواستم



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » گنجی ( پنج شنبه 91/6/16 :: ساعت 5:44 عصر )
»» ببخشید امشب عروسی داریم!

برای شادی روح آقا داماد صلوات!" صدای خنده و صلوات قاطی شد و در فضای کوچه و حیاط خانه پیچید. "برای سلامتی شهدای آینده صلوات!" مصطفی سر به زیر و خندان در میان همراهانش و دوشادوش شهید حسین خرازی وارد خیاط خانه شد. "صحیح و سالم بری رو مین و سالم برنگردی، صلوات بفرست!" مهمانها هرچه سکه و نقل و شیرینی داشتند ریختند روی سر مصطفی که سرخ شده بود از خجالت. "در راه کربلا بی دست و بی سر ببینمت، صلوات بعدی رو بلندتر ختم کن!" و صدای بلند صلوات اطرافیان .... مصطفی مثل همیشه شلوار نظامی اش را پوشیده و پیراهن ساده ی شیری رنگش را روی آن انداخته بود اما با این تفاوت که آنها را اتو کرده بود. بیشتر مهمانها از دوستان او بودند، بچه های جبهه یا همدرسان دوران طلبگی که حالامجلس را دست گرفته بودند و به اختیار خود می چرخاندند. حاج حسین خطاب به ناصر گفت:" پاشو مجلس را گرم کن! مثلا عقدکنان رفیقمان است." ناصر در حالیکه با عجله کیکهای داخل دهانش را قورت می داد گفت: چشم فرمانده ! آنگاه پارچ آب را برداشت و سرکشید و بلافاصله بلند شد و وسط مجلس ایستاد،.....
بی مقدمه و با صدایی که فقط خودش معتقد بود که زیباست! شروع به خواندن کرد:

شمع و چراغ روشن کنید

بسیجی ها رو خبر کنید

امشب شبیخون داریم...

ببخشید امشب عروسی داریم...

و دست زد و بقیه هم با او دم گرفتند و دست زدند :

خمپاره بریزید سرشون

امشب عروسی داریم...

احمد گفت: ناصر ببینم کاری می کنی که عروس خانم همین امشب از آقا مصطفی تقاضای طلاق کنه یا نه؟

سحرگاه در آستانه اذان صبح ، خواهر مصطفی سراسیمه و حیران زده از خواب پرید. بی درنگ به
سوی اتاق مصطفی رفت و در زد.یقین داشت که مصطفی در آن موقع در سجاده ی نماز شب در انتظار

اذان صبح به تلاوت قرآن مشغول است.

مصطفی آرام در را گشود و با چهره ی حیرت زده ی خواهرش مواجه شد که بریده بریده کلماتی بر زبان

می راند: مصطفی... مصطفی!... به خدا قسم حضرت زهرا به همراه سیدی نورانی و بانویی دیگر در

مراسم عروسی ات شرکت کردند. وقتی... وقتی خانم را شناختم عرضه داشتم: خانم جان! فدایتان

شوم! قدم رنجه فرمودید! بر ما منت گذاشتید...اما شما و مراسم عروسی؟! فرمود: به مراسم ازدواج

فرزندم مصطفی آمده ایم... اگر به مراسم او نیاییم به مراسم که برویم؟... و تعجب زده از خواب پریدم.



یکمرتبه مصطفی روی زمین نشست ، دستهایش را روی زمین گذاشت و شروع کرد های های گریه

کردن... مرتب زیر لب می گفت: فدایشان بشوم! دعوتم را پذیرفتند.

- کدام دعوت داداشی؟! تورو خدا به من هم بگو.

- چون خواستم مراسم عروسی ما مورد رضایت و عنایت امام زمان(عج) قرار گیرد، دعوتنامه ای برای آن حضرت و دعوتنامه ای برای مادر بزرگوارشان حضرت زهرا(س) و عمه پر کرامتشان حضرت معصومه (علیهاالسلام) نوشتم. نامه اول را در چاه عریضه مسجد جمکران انداختم و نامه دوم را در ضریح حضرت معصومه... و اینک معلوم شد منت گذاشته اند و دعوتم را پذیرفته اند... حال خیالم راحت شد که مجلس ما مورد رضایت مولایمان امام زمان (عج) واقع گشته است.



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » گنجی ( پنج شنبه 91/6/16 :: ساعت 1:50 عصر )
»» روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی



اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی
و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم ؟!

لقمان جواب داد:

اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد .
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است .
و اگر با مردم دوستی کنی ، در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » گنجی ( چهارشنبه 91/6/15 :: ساعت 10:50 عصر )
»» هر کس با این دو بیت شعر متوسل به عمویم قمر منیر بنی هاشم حضرت عب

قای مجتهدی گفتند : حضرت ولیّ عصر ارواحناه فداه می فرمایند : هر کس با این دو بیت شعر متوسل به عمویم قمر منیر بنی هاشم حضرت عباس علیه السلام بشود ،حتما حاجتش بر آورده خواهد شد و سپس شروع به خواندن بیت اوّل کردند و در فاصله بین بیت اوّل و دوّم حدود نیم ساعت با شدت تمام می گریستند ، آنگاه بیت دوّم را خوانده و باز حدود نیم ساعت شدیداً گریه کردند آنگاه دو بیتی را روی کاغذ نوشتیم که عبارت بود از: یادم ز وفای اشجع ناس آید .. وز چشم ترم سوده الماس آید // آیدبه جهان اگر حسین دگری.. هیهات برادری چو عباس آید



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » گنجی ( چهارشنبه 91/6/15 :: ساعت 1:58 عصر )
»» تو همان ممد سیاهی!

روزی که حکم ریاست جمهوری شهید_رجایی را حاج احمدآقا در محضر امام(ره) می‌ ‌خواند ، چهره شهید_رجایی خیلی برایم قابل توجه بود ... چهره‌ای گرفته و متفکر!! شب وقتی به جلسه خانوادگی آمد ، از او پرسیدم «دایی، وقتی حکمت را می‌خواندند، خیلی توی خودت بودی» ؛ جوابم را اینطور داد «خوب فهمیدی! آن موقع داشتم به خودم نهیب می‌زدم که فکر نکنی حالا کسی شدی ، تو همان ممد سیاهی! به خدا گفتم من همان ممد سیاهم ، کمک کن خودم را گم نکنم ، قدرتی بده تا بتوانم به این مردم خدمت کنم.»



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » گنجی ( چهارشنبه 91/6/15 :: ساعت 1:53 عصر )
»» لیست کل یادداشت های این وبلاگ

ماشا الیلیکینا، بزرگترین مانکن و خواننده , رقاص مسلمان شد
ببخشید امشب عروسی داریم!
روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی
هر کس با این دو بیت شعر متوسل به عمویم قمر منیر بنی هاشم حضرت عب
تو همان ممد سیاهی!
[عناوین آرشیوشده]